دو سال گذشت...
سمیه ی عزیزم...
یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم؟
حالا تو رفتی و نیستی،پس چرا من نمی میرم؟
چرا هستم؟چرا موندم؟چجوری طاقت میارم؟
چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بزارم
جای خالیت رو چجوری می تونم بازم ببینم؟
من که آتیش می گرفتم چی باعث شد که نسوزم
ذره ذره، قطره قطره، می سوزم اما می مونم
خودمم موندم چجوری می تونم زنده بمونم
هنوز هم باور ندارم که تو نیستی و من هستم
شاید من مرده باشم الکی میگن که هستم
کاشکی وقتی که رفتی،دستتو گرفته بودم
کاشکی پر نمی کشیدی، بالتو شکسته بودم
نازنین وقتی که بودی شبا هم تورو می دیدم
دیگه از روزی که رفتی حتی خوابتم ندیدم
تو که بی وفا نبودی، لااقل بیا تو خوابم
مگه تو خبر نداری، شب و روز برات بی تابم..
سمیه جووووووونم خیلی دلم برات تنگ شده!!! به کی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز سی ام آبان نود و دو هست و دو سال از نبودنت میگذره. سمیه جووونم هنوز باورم نمیشه!!!



دو سال گذشت...
